X
تبلیغات
رایتل
1389/11/16 @ 01:40 ق.ظ

شعر

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهنست افسار نیست

 

گفت  مستی زان سبب افتان وخیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 

گفت میباید تو را تا خانهء قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

 

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شر کار درهم و دینار نیست

 

گفت آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 

گفت باید حد زنند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست