X
تبلیغات
رایتل
1390/01/02 @ 02:31 ق.ظ

پریشانی

ممنون برای همراهی همهء دوستان 

 


بعد از سال تحویل و آپ جدید با چشمان خیس  

 

سوار رخشم شدم و راهی بهشت زهرا 

 

خوب رفتن مشکلی نبود فقط من یکم ریختم نا جور بود 

 

خوب بر گردیم یکم عقب تا متوجه منظورم بشین 

 

من یه شال قرمز دارم که خیلی باهش راحتم 

 

یه کفش و کیف قرمز هم دارم که چند روزی میشه ازشون استفاده میکنه

 

یه ژاکت قرمز هم دارم که همیشه تو ماشینِ برای سرما 

 

حالا داشته باشین تیپ منو رفتن به بهشت زهرا 

 

مانتو و شلوارم مشکی بود  

 

نزدیک قطعه که شدم انقدر هوا تاریک بود که سه بار از سر قطعه تا تهش رو رفتم 

 

بالاخره موفق شدم و یه تیکه موکت تو ماشین بود انداختم زمین نشستم روش 

 

دیدم خیلی هوا سرده ژاکتم رو انداختم رو دوشم 

 

کفش هام رو دراوردم که راحت بشینم کیفم رو گذاشتم اونورم 

 

کلا چون عادت دارم یه چیز بکشم رو صورتم که گریه کنم دو طرف روسریم رو کشیدم جلو 

 

شروع کردم با درد دل کردن و حرف زدن و گریه کردن یوهو یه صدا منو به خودم اورد  

 

بر گشتم دیدم مردم دارن سر خاک عزیزانشون میرن 

 

به کار خودم مشغول شدم و دیگه همجام بی حس شده بود  

 

ذهنم کار نمی کرد سوار ماشین شدم که بر گردم خونم 

 

اول که تو بهشت زهرا گم شدم که یوهو یه در خروجی پیدا کردم  

 

رفتم بیرون حالا هرچی نگاه می کنم می بینم خیابون برام آشنا نیست  

 

خلاصه انقدر رفتم تا یه ماشین راهنمایی رانندگی پیدا کردم  

 

ازش پرسیدم می خوام برم تهران سمت خیابان نواب  

 

گفت خانم چرا اینوری اومدی باید دور بزنی 

 

راستی فکر کنم پلیسه یکم ازم ترسید چون وقتی خودم رو تو آینه دیدم  

 

خودم از خودم ترسیدم چه برسه به اون آخه 

 

ریملم ریخته بود زیر چشمم سیاه شده بود چشمام هم خون گرفته قرمز

 

خلاصه با بدبخیت راه رو پیدا کردم نفهمیدم چطوری رسیدم خون ولی  

 

الان خوشحالم که با اون حال و با اون قیافه رسیدم خونه الان  

 

اینجا کنار شما عزیزانم


می خوام بی حرف پیش تا آخر ۱۳ با شما ها باشم