X
تبلیغات
رایتل
1390/04/23 @ 05:42 ب.ظ

پناهی

دلم! گلم این اشک ها خون بهای عمر رفته ای من است 

 

میراث من ! حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است 

 

تا بدانم ! بدانم ! بدانم!  

بِوار وا نهادم مهر مادریم را گهواره ام را به تمامی 

 

و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم 

 

و کبوترانم را از یاد بردم 

 

و میرفتم ! و میرفتم ! و میرفتم! 

 

تا بدانم ! تا بدانم ! تا بدانم! 

 

از صفحه ای به صفحه ای  

 

از چهره ای به چهره ای 

 

از روزی به روزی 

 

از شهری به شهری 

 

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند 

 

....